تبليغاتX
صــــــــوفـــــــــــــــــی

صــــــــوفـــــــــــــــــی

اي كه به هنگام درد راحت جاني مرا

اي كه به تلخي فقر گنج رواني مرا

آنچه نبردست وهم، آنچه نديده ‌است فهم

از تو به جان مي‌رسد، قبله‌ي آني مرا

عالي‌ترين خصيصه‌ي يك انسان متحول و متحرك آگاهي است. انسان آگاه به معني اعم، انساني است كه به علت و علل وقايع محيط خود در هر زمينه آگاهي دارد و چون با پيشينه و تغيير و تحول بعدي جميع امور آشناست هرگز شيفته‌ي ظواهر پر رنگ و جلال خيره‌كننده‌ي آن نمي‌شود، كه براي جلب توجه و گاه به منظور مردم‌فريبي آراسته مي‌گردد. انسان آگاه هيچ‌گاه تحت تأثير زر و زور و قدرت واقع نمي‌شود. به همين علت در ابراز عقيده و آرمان خود كه مصالح عمومي را در بر خواهد داشت هيچ‌گونه بيم و هراسي به خود راه نمي‌دهد، و با در نظر گرفتن آگاهي خود به آغاز و انجام وقايع، حتي از مرگ نيز نمي‌هراسد.

لغت عارف كه از عرفان يعني «آگاهي» مشتق شده است، همين معني را دارد. به همين جهت عارف را «آگاه» ناميده‌اند و عارف به شخصي مي‌گويند كه به جميع امور محيط خود اعم از مادي و معنوي آگاهي داشته باشد. آگاهي همواره توانايي را همراه دارد و شخص آگاه هميشه تواناست.

 توانا بود هر كه دانا بود

به دانش دل پير برنا بود

 و يا به گفته‌ي خواجه عبدالله انصاري عارف مشهور قرن پنجم هجري: «نور تجلي ناگاه آيد، ولي بر دل آگاه آيد» «سرمايه‌ي همه‌ي گناه‌ها جهل است و دليل همه‌ي نيكي‌ها آگاهي است».

 پيش ما سوختگان مسجد و ميخانه يكـيست

حرم و دير يكي، سبحه و پيمانه يكيست

اينهمه جنگ و جدل حاصل كوته‌نظري است

گر نظر پاك كني كعبه و بتخانه يكيست

هر كسي قصه‌ي شوقش به زباني گويد

چون نكو مي‌نگرم حاصل افسانه يكيست

اينهمه قصه ز سوداي گرفتاران است

ور نه از روز ازل دام يكي،دانه يكيست

ره‌ي هركس به فسوني زده آن شوخ ار نه

گريه‌ي نيمه شب و خنده‌ي مستانه يكيست

گر زمن پرسي از آن لطف كه من مي‌دانم

آشنا بر در اين خانه و بيگانه يكيست

هيچ غم نيست كه نسبت به جنونم دادند

بهر اين يك دو نفس عاقل و ديوانه يكيست

عشق آتش بود و خانه ‌خرابي دارد

پيش آتش دل شمع و پر پروانه يكيست

گر به سر حد جنونت ببرد عشق«عماد»

بي‌وفـايي و وفاداري جانانه يكيست

 

نوشته شده توسط بهــــــــــــــار در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 ساعت 16:18 | لینک ثابت |

روحتان را با نوشتن آرام كنيد

وضعيت بحراني دنيا، وضعيت طبيعي دنيا است. شما در اين وضعيت بحراني كه شكل عادي به خود گرفته است روحتان را با چه آرام مي‌كنيد؟ آرام بخش روح شما چيست، مكان‌هاي زيارتي، ديدن يك عكس، خواندن كتاب، پهلو گرفتن كنار ماسه‌هاي ساحل و يا...؟

هيچ وقت اين نصيحت استادم را از ياد نمي‌برم كه مي‌گفت: هر وقت خواستي از تمام گرفتاري‌هاي دنيا رها شود از مسكن روحت استفاده كن. اين تحويز هميشه مورد استفاده قرار گرفت و تاكنون كه چند ترمي ‌هست سعادت ديدن ايشان را ندارم مؤثر واقع شده.

مدتها در پي پيدا كردن آن بودم كه تسكين‌دهنده من چيست؟ فراوان كندوكاو كردم و هزاران مورد را امتحان. از مدرن‌ترين وسيله‌يي كه در اختيار داشتم تا قديمي‌ترين آن. بعد از كمي تأمل و تفكر و تحقق دروني يافتم تنها موردي كه مسكن روحم مي‌شود سال‌هاست در كنارم زيست مي‌كند.

آچار فرانسه‌يي كه همه مي‌توانند به وسيله آن به سعادت برسند. آن آچار فرانسه، آن معلم و دبير دلسوز، اكسير شفابخش، عنصري است به نام نوشتن.

بالاخره يافتم آن گوهر مقصود را. ديگر خيالم آرام گرفت كه اكسيرم را پيدا كردم. مي‌توانم خودم را با آن تسكين دهم. هميشه فكر مي‌كردم كه تسكين‌دهنده‌ها خيلي فراتر از نوشتن هستند اما بعد متوجه شدم كه كوچك‌ترين چيزها  گاهي مي‌توانند نقش‌هاي بزرگي را ايفا كنند.

نوشتن نقش يك پل بزرگ را بازي مي‌كند كه مي‌تواند خاطرات، جملات، پيوست‌ها و.. را به هم مرتبط سازد و از آن تنديس جاودانه به ارمغان آورد. با اين مي‌شود فاصله ميان كودكي و بزرگسالي را پر كرد، پلي است براي طي كردن فاصله ميان انسان‌ها. فايده‌هاي اين قهرمان بزرگ مال آدم‌هاي بزرگ است. پس بهتر كه همه بزرگ باشيم. به وجود آمدن حس نوشتن و نگاش در آدمي بستگي به روح آن دارد. زماني كه دو سويه زندگي را نگاه مي‌كني نياز به ثبت جملاتي كه روح را آرام مي‌كند احساس مي‌شود، هنگامي‌كه احساس مي‌كني از زندگي ماشيني خسته شدي و از هر چيزي كه بخواهي استفاده كني تا به آرامش برسي متعلق به همين دنياي ماشيني است دلگير مي‌شوي.

نوشتن تنها تسكين‌ دهنده‌يي است كه آدم را زماني بس كوتاه از تمام فكرهاي زايد رها و به ورطه آسايش سوق مي‌دهد. تنها شرط ورود به اين دنياي ماوراي تصور، داشتن يك روحيه خوب و پذيرفتن و داخل شدن است. نوشتن جرقه انديشه و نمو يك هيجان است. اغلب واژه‌يي كافي است كه شما را ساعت‌ها غرق نوشتن كند بطوري كه وقتي فارغ مي‌شويد، ورق‌هاي انباشته‌يي را مي‌بينيد كه شما آن‌ها را به تحرير درآورده‌ايد و بطور كافي و كامل لذت برده‌ايد.

نوشتن عنصري است كه اگر در روح فردي رسوب كند مي‌تواند گاهي اوقات مرحم تنهايي او باشد و در جايي هم ناجي. كافي است فقط يكبار آن را امتحان كنيد آن وقت متوجه مي‌شويد سخن گزافي نگفته‌ام و سخنم روشن و هويدا است. نمي‌توان خوب نوشت مگر در هنگام گام برداشتن به سوي ناشناخته‌ها و نه براي شناختن آنها بلكه براي دوست داشتن آن‌ها. ما نمي‌توانيم خوب بنويسيم مگر درباره آن چيزهايي كه نمي‌دانيم، پا گذاشتن به جهاني كه همه چيز آن هويتي ابدي دارند و با جابجا شدن آن مي‌توان متني نوين و كالبدي ديگر متولد كند. چقدر شيرين است كه هر روز تولدهاي متعدد ببينيم و هر روزمان را لبريز از شادي و سرور كنيم.

نوشتن مسكن آرامبخشي است كه من را به كما و آرامشي وصف‌نشدني رهسپار مي‌كند. پادزهري كه درصد قابل توجهي را مي‌توان از طريق او تسكين‌دهنده نام برد. كاغذهاي زيادي با جوهر سياه مي‌شوند، همين. چه كلماتي كه در زير ورق‌ها يخ زده‌اند و چه لغاتي كه حرارتشان جوهر قلم را به جوش مي‌آورد. بكوشيد تا مي‌توانيد بنويسيد، از هر چيز بنويسيد. از ثانيه‌هاي گذشته و لحظاتي كه با آن‌ها زندگي مي‌كنيد. با دقايقي كه از رگ و پوست خود حسشان مي‌كنيد. هرگز فراموش نكنيد هنگام و موقع رفتن از دنيا چيزي از شما به يادگار نمي‌ماند جز كارهاي نوراني شما و در سطر آن‌ها نوشته‌هاي شما. آن‌ها در زمان نبودتان، هم گوياي هويت‌تان هستند و هم بازگوكننده تمام كارهايتان و از اين طريق است آن‌هايي كه حتي شما را نديده‌اند هم مي‌توانند در مورد شخصيت‌ شما چيزي متوجه شوند. پس براي خود دفتري تهيه كنيد تا شناسنامه‌يي شود براي آينده، نوشتن مي‌بايد اين‌گونه آغاز شود. نوشتن، عشق و بقيه چيزها. هنگامي‌كه مي‌نويسي آن قدر از اين دنيا دور مي‌شوي كه گاهي فكر مي‌كني كه ديگر باز نمي‌گردي.

من مي‌نويسم تا تن كاغذ من جا دارد. مي‌نويسم تا جهان و هستي بخوانند كه نگران نيستم. براي من فرقي نمي‌كندكه اين زندگي جرقه‌يي در عدم باشد يا پيش‌پرده‌يي از زندگي ديگر. به هر سان آن را لمس مي‌كنم. نوشتن از ديد من نوري است در سياهي. نويسنده‌ها از مستندسازه‌ها هم مظلوم‌تر هستند و با كوچك‌ترين جمله مورد هجوم قرار مي‌گيرند. از هر جلمه، كلمه و لغت متني ايراد مي‌گيرند كه ساعت‌ها صرف كرده تا آن را متولد كند و او را مورد بازخواست قرار مي‌دهند. نويسندگان مثل مخترعين عمل مي‌كنند. با اختراع جمله‌يي كه با رغبت و علاقه به كار برده‌اند، مي‌توانند هميشه جاويد بمانند و زنده بطوري عمل مي‌كنند كه روحشان هميشه در آن جاري باشد. عده‌يي هم متأسفانه هستند كه فقط نام نويسنده را يدك مي‌كشند اما غافل از اينكه بتوانند جمله‌يي موثر بنويسند و جملاتي با معنا از آن‌ها پددي آيد. البته اين نكته را هم متذكر شوم كه من خودم نويسنده نيستم اما آرزو دارم روزي بشوم و كسب تجربه كنم. اين حرف‌ها هم كه مي‌گويم مواردي است كه تاكنون ديده‌ام.

خدايا، پروردگار من، از اينكه روحم را با قلم، اين روشن‌بخش حيات آدمي آشنا ساختي متشكرم. هيچ‌وقت اين موهبت الهي را از ياد نخواهم برد.دينم را به انسان‌ها ادعا مي‌كنم و با امانتي كه در نزدم قرار دادي سعي مي‌كنم جزيي از دنيا را به جلو هدايت كنم. از شما خواستارم توانم دهي چنان باشم كه مي‌خواهي با كلمات و جملات آن چيزهايي متولد كنم كه نور و ايمان را تجلي بخشد و رجاي روح انساني را ارتقا. هر كس به دنيا مي‌آيد بنا به دليلي است و هر كس وظيفه‌يي دارد كه بايد آن را به نحو احسن انجام دهد. خيلي مهم است كه نردبان پله آخر دارد يا خير؟ هميشه به اين فكر كنيد كه اگر مني نوشتيد انتهاي آن را پرمعنا به اتمام برسانيد تا خواننده بتواند از نوشته شما چيزي دستگيرش شود.

چيزي را كه دوست داري روشن كن بي آنكه به سايه‌اش دست بزند. (كريتسن بوبن) و حرف آخر، شمايي كه كم مي‌نويسيد، شمايي كه هرگز نمي‌نويسيد. براي شما هم حتي روزي مي‌رسد كه بنويسيد.نوشتن، تو هميشه غيرمنتظره بودي.

 

ماخذ: روزنامه اعتماد ش 950  - مرتضي وفايي

نوشته شده توسط بهــــــــــــــار در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 ساعت 16:23 | لینک ثابت |

اشعار عرفاني

علم و آگاهي بهين نعمت بود در زندگي

اين دو از عهد كهن بودي در ايران شما

روح ايراني به نور معرفت پاينده است

شاهـدش انديشـه‌ي والاي عـرفان شما

(رفيع)

تأمل، حج عقل است.

(ابراهيم ادهم)

 

شيوه‌ي آزادگان

حاصل تهذيب دل روشني جان بود

تيرگي جان كجا، شعله‌ي عرفان كجا ؟ !

شيوه‌ي آزادگان وسعت انديشه است

حجره در ايوان كجا،خيمه‌به‌كيهان كجا؟ !

نسبت ما و مني در اين انجمن

انجمن جا كجا، شمـع پريشـان كـجا؟ !

پي نبرد بي‌خرد بر غم اهل خرد

خنده‌ي بي غم كجا،ديده‌ي گريان كجا؟ !

ره به سعادت برد، هر كه پي جان رود

اهـرمن جا كجا، راه بـه يـزدان كجـا ؟ !

مقصد جان « رفيع» راه به جانان بود

راه به جانان كجا، گمـرهي جـان كجا؟ !

(رفيع)

 

خداجويان معني آشنا

ز من گو صوفيان با صفا را

خداجويان معني آشنا را

غلام همت آن خودپرستم

كه با نور خودي بيند خدا را

(محمد اقبال لاهوري)

 

هفت وادي (مرحله) عرفان ايراني

نخستـين گـام در ميدان عرفان

«طلب» باشد، طلب اي طالب آن

بـه منـزلـگاه دوم عــشق بـايـد

كه تا يابي نشان از مهر جانان

به منزلگاه سوم«معرفت» هست

كه با آن پي‌بري بر راز پنهان

به منزلگاه چهارم بي‌نيازي است

كه « استغنا »ي جان‌يابي به راه دوران

به منزلگاه پنجم نور «توحـيد»

بتابد بر دلت از عالم جان

به منزلگاه ششم « حيرت» آيد

نصيب دل كه گردد عقل حيران

به‌حيرت‌چون‌فتادي‌زين‌ره‌ي‌شوق

«فنا» گردي و گردي عين جانان

«رفيعا» پير عرفان در حقيقت

به جانان راه بنمايد بدينسان

بود اين هفت وادي پيش پايت

اگر خواهي كه ره‌يابي به پايان

رفيع

 

بيان عارفان

شراب عشق نبود ز آب انگور

ره نوشيدنش هم از گلو ندارد

از اين پيمانه و جام و سبوها

غرض، پيمانه و جام سبو ندارد

بدان معني كه عارف زلف گويد

نظر در پيچ و تاب هيچ مو ندارد

بيان عارفان را اصطلاحي است

كه جز عارف كسي را گفتگو ندارد

 

 

 

جبر چه بود بستـن اشكسته را

پا بـپـيوستن رگــي بـگـسسته را

چون‌ در‌ اين‌ ره پاي‌ خود نشكسته‌اي

بر كه مي‌خندي؟ چه پا را بسته‌اي؟

آنكه اهل زاري نيست و از جباري او خبر ندارد، از جبر او چه مي‌داند؟ اگر بگويي انسان مجبور است و از چيزي خبر ندارد كه "فلسفي" همين را مي‌گويد، مولوي جواب مي‌دهد:

حيرت و زاري گه بيماري است

وقت بيماري همه بيداري است

آن زمان كه مي‌شوي بيمار تو

مـي‌كنـي از جـرم استغفـار تو

مي‌نمايد بر تو زشتي گنه

مي‌كني نيت كه باز آيي به ره

 

 

پس بدان اين اصل را اي اصل جو

هركه را درد است او برده است بو

هر كه او بيدارتر پر درد تر

هـركـه او آگاه‌تر رخ زردتر

 

 

گر ز جبرش آگهي زاريت كو

بينش زنجير جباريت كو

بسته در زنجير چون شادي كند

كي اسير حبس آزادي ‌كند

ور تو جبر او نمي‌بيني مگو

ور تو مي‌بيني نشان ديد كو

 

مولوي

هر جمادي كه كند رو در نبات

از درخــت او رويــد حــيـات

ذره‌اي كام محو شد در آفتاب

جنگ‌ او بيرون شد از وصف ‌و حساب

چون ز ذره محو شد نفس و نفس

جنگش ‌اكنون ‌جنگ ‌خورشيدست بس

گر شدي عطرشان بهر معنوي

فرجه‌اي كن در جزيره مثنوي

فرجه كن چندان كه اندر هر نفس

مثنوي را معنـوي بيني و بـس

اقتضاي جان چو اي دل آگهي است

هر كه آگه‌تر بود جانش قويست

خود جهان جان، سراسر آگهي است

هر كه بي‌جان است از دانش‌ تهيست

خواجه آخر يك زمان بيدار شد

وز حيات خويش برخوردار شو

همين روش برگير و ترك ريش كن

در فـنا و نـيستي تفتيش كن

و گر سالكي محرم راز گشت

ببندند بر وي در بازگشت

مولوي

نفس باد صبا

نفـس باد صبا مشك فشـان خواهـد شد

عالم پيـر، دگـر بـاره جـوان خـواهــد شد

ارغوان جام عقيقي به سمـن خواهـد داد

چشم نرگس به شقايق نگران خـواهد شد

اين تطاول كه كشيد از غم هجـران بلبل

تا سرا پرده‌ي گـل نـعره‌زنان خـواهـد شد

اي دل ار عـرشت امـروز به فـردا فـكني

مايه‌ي نقـد بقا را كه ضمـان خواهـد شد؟

گل عزيز است غنيمت شمريدش صحبت

كه به باغ آمد از اين‌راه و‌ از آن‌خـواهد شد

حافظ از بهر تو آمـد سوي اقليـم وجـود

قدمـي نه به وداعـش كه روان خواهد شد

حافظ

  تفاوت عقول در اصل فطرت

ايـن تفـاوت عقل‌هـا را نيـك دان

 

در مراتب از زمين تا آسمان

هست عقلي همچـو قـرص آفتـاب

 

هست عقلي كمتر از زهره و شهاب

هست عقلي چون چراغي سرخوشي

 

هست عقلي چون ستاره آتشي

ز آنـكه ابـر از پــيش آن وا جـهد

 

نور يزدان بين خرد ها بر دهد

عقل‌هاي خلق، عكس عقـل اوست

 

عقل او مشك است و عقل خلق بو

عقل كل و نفس كل و مرد خداست

 

عرش و كرسي را مدان كز وي جداست

مظهر حق است ذات پاك او

 

زو بجو حق را و از ديگر مجو

عقل جز وي عقل را بدنام كرد

 

كام دنيا مرد را بي‌كام كرد

آن ز صيدي حسن صيادي بديد

 

وين ز صيادي غم صيدي كشيد

آن ز خدمت ناز مخدومي بيافت

 

وين ز محذومي ز راه عز بتافت

آن ز فـرعـوني اسيـر آب شد

 

وز اسيري بسط صد سهراب شد

لعب معكوس است و فرزين بند‌ سخت

 

حيله كم كن كار اقبالست و بخت

بر خيال و حيله كم تن تار را

 

كه غني ره كم دهد مكار را

مكر كن در راه نيكو و خدمتي

 

تا نبوت يابي اندر امتي

مكر كن تا وارهي در مكر خود

 

مكر كن تا فرد گردي از جسد

مكر كن تا كمترين بنده شوي

 

در كمي رفتي خداونده شوي

رو بهي و خدمت اي گرگ كهن

 

هيچ بر قصد خداوندي مكن

ليك چون پروانه در آتش بتاز

 

كيسه‌اي ز آن بر مدوز و پاك باز

زور را بگذار و زاري را بگير

 

رحم سوي زاري آيد اي فقير

گر كني زاري بيابي رحم او

 

رحم او در زاري خود باز جو

زاري مضطر تشنه معنويست